تبليغاتX
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم
دوست داشتی بیا سکوتم رو بخون
دوشنبه 1386/10/03

 

روزها عالین !

زندگی زیباست !

جوری که از این همه خوشی معده ام تعجب کرده !

 

پ.ن: فکر نکنم دیگه این وبلاگ آپ بشه. همه دوستای گلی که بهم سر میزنن رو از دور می بوسم و آرزوی بهترین ها رو براشون دارم.  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1386/07/29

اندیشه هایم ، فکرهایم ، احساساتم ، سکوتم ، شلوغی هایم ...

اتاق تنهاییم پر است از سکوت و هیاهو .

اتاقی که دیوارهایش تنها رفیقانم هستند ، پنجره اش تنها مونسم و میز تحریرش مرهم دلم  .

انگشتی روی میز می کشم . چقدر دلم گرد و غبار دارد !!!

رنگ قرمز پرده با احساساتم نمی خواند . تند است . حوصله اش را ندارم .

کنارش می زنم .آسمان هم مثل من آبی را دوست دارد. اما آدمها نمی گذارند . خاکستری اش می کنند . ابرها نمی گذارند . لکه لکه اش می کنند .

آسمان هم تنهاست . مثل من . او هم دلش غبار دارد .

سرم را از پنجره بیرون می برم . هوا به مذاقم نمی سازد .

آدمها را می بینم . جفت جفت . کلاغها کنسرت گذاشته اند روی سیم برق .

پرنده ها دسته دسته به مسافرت می روند. مثلث می شوند . خط می شوند .اوج می گیرند و ابرها پنهانشان می کنند.

همسایه ها را دوست ندارم . هر کدام در پی رسیدن به آنچه جامعه برایشان خوب و بدش را تعیین میکند هستند... مثل دستورالعمل نوشته ی روی جعبه دارو!!

اما من معلقم.

میان آسمان و زمین فرقی نمی بینم . لااقل این آسمان را نمی خواهم .

 پشت میزم می نشینم . یک طرفش قاب عکسی کهنه . عکسی از یک کودک خندان .

 طرف دیگرش عکسی کوچک با اخمی آشکار . فکر کنم 3در 4 .

چقدر همه چیز کوچک شده !

چند لحظه خیره می مانم به جایی . بی فکر ...

ساعت زنگ می زند ، تلفن زنگ می زند ، همسایه زنگ می زند .

از بی فکریم بیرون می پرم . چه خوب بود !!!

ساعت 5 را نشان می دهد . قرصم دیر شده .

تلفن را جواب می دهم . فوت می کند . شماره اش نیفتاده .

در خانه را باز می کنم . همسایه را می بینم :

- سلام.... (مثل همیشه سرد و بی روح... در پی چه آمده ای؟!؟!)

...

هفت روز گذشت . هفت ماه گذشت... هفت سال گذشت... پس چرا خاطرت از ذهن من برای همیشه نمی گذرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

دوشنبه 1386/07/09

آدم هر چقدر هم که بخواد خوش باشه

با دوستاش بگه و بخنده

به بدی های این دنیا فکر نکنه

از زندگیش لذت ببره

.

.

.              

.

جناب عزرائیل نمیذاره !

مرگ میاد و همه این خوشی ها رو با خودش میبره

.

.

.

خدا ! اینه رسمش ؟!؟!

 

 

پ.ن.۱: فاتحه ... ! برای همه رفته ها ٬ برای همه مرده ها ٬ برای همه اهل قبور ...

پ.ن.۲: به خدا من جواب کامنت میدم ٬ به قول و قرارم هم عمل میکنم و میل میفرستم ٬ اما...... !

پ.ن.۳: خدا همه ی ما رو بیامرزه و به راه راست هدایت کنه ٬ دعای این ماهم اینه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

دوشنبه 1386/06/26

این آخری ها آرزوم شده اینکه برم یه جای خیلی خیلی دور ، جایی که کسی منو نشناسه ؛ تنهای تنها زندگی کنم.

هیچ کسی منو نشناسه ؛ منم همین طور ، نه دوستی... نه آشنایی... نه همدمی... هیچــــــــــــــی و هیچکـــــــــــــــــی !

هر روزی که برام میگذره آرزوهام کوچکتر و شخصی تر میشن

هیچ هدف ِ جمعی برام وجود نداره... همه اهداف و آرزوهام شخصی ان و انفرادی

تصمیمم اینکه دیگه به کسی احتیاج نداشته باشم ... نمیخوام که داشته باشم...

مدت زیادیه که برای كسی دل نسوزوندم ؛ برای کسی محبت و دوستی نکردم

با کسی درد دل نکردم و برای کسی اشک نریختم ...

کسی رو محرم پیدا نکردم ! { منی که استاد ِ برقراری ارتباط بودم }

آخه انگار کسی اطراف من نیست ... اینایی که دور و بر من میچرخن و نفس میکشن و زندگی میکنن ؛ با من خیلی فرق دارن ...

همشون شبیه هم هستن و با من متفاوت {احساس یه تک سلولی رو دارم!}

 

دلم میخواد یه خونه داشته باشم بالای یه صخره

مشرف به دریا

شب و روز فقط صدای مرغهای دریایی بیاد و موجهای دریا

همین ...!

 

دیروز همه خاطره ها ؛ مهرها ؛ کینه ها ؛ دوستی ها ؛ خنده ها ؛ گريه ها ؛ درد دل ها ؛ همه و همه رو

از توی قلبم درآوردم

ریختمشون تو یه جعبه

ساعت 9شب گذاشتمش دم ِ در

 

حالا احساس میکنم یکمی سبکتر شدم

 

 

پ.ن: سلام.

دوستاي مهربونم ؛ حوراي عزيز و آبجي ناتانائيل مهربونم ، داداش رضا و داداش حميد و همين طور غريب آشنا ... ممنونم از همتون كه اومديد به من سر زديد و برام كامنت گذاشتيد.

من هم براتون كامنت گذاشتم ، اما نميدونم سند شده يا نه

اينا رو اينجا نوشتم تا يه وقتي فكر نكنيد من بي معرفتم و بهتون سر نزدم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1386/05/21

جدیدا تا غمگین میشم، گریه جمع میشه تو چشام

نمی تونم چیزی بگم، زودی جاری میشن اشکام              

              به لرزش میوفته صدام      

دوست دارم که تنها باشم، یه جایی تنها بشینم

به خودم زل بزنم و گذشته ها رو ببینم               

 

دیگه هیچ حسی ندارم که باز شعر برات بنویسم

دیگه هیج حسی ندارم که از چشمای سرد و خیسم برات بگم

دیگه هیج حسی نمونده تا به تو فکر کنم

 

دردی که روی سینه منه دیگه مداوا نمیشه

تا ابد فقط میگم خدا خدا، کی میشه این غم از من جدا

 

دوست دارم از آسمون بباره بارون دوباره

شکوه واژه ها  مُرد با کمترین بهانه

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1386/05/21

 

تا اطلاع ثانوي از پرشين بلاگ اسباب كشي كردم اومدم اينجا...

اعصاب و روان نذاشته برامون اين پرشين...!

 

خونه قبليم اينجا بوده:

1001ShabeKhial.PersianBlog.Com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1386/03/20

عصبانیم... خیلی خیلی عصبانیم...

نمیدونم٬ تاحالا برات پیش اومده مثل من بشی؟! من الان اندازه همه عمرم عصبانیم...

از چی؟! بگم؟؟؟... مهمه؟؟؟ هــــــــــــــــــــــــی

همه عمرم همه رو درک کردم با این خاطر که وظیفه انسانیم اقتضا میکرد... بابا بسه دیگه... مخم درد گرفته... هیچ کدومتون رو دیگه نمیخوام...

خسته شدم بخدا... یکی هم منو درک کنه... همه ادعاشون میشه مجبورن همه اطرافیانشون رو درک کنن... آخه گناه من چیه که باید شما درک کنندگان رو درک کنم...

عصبانیم از اینکه چراغ راهنما سبز بشه و تو حرکت کنی٬ موتور از اون طرف با اینکه چراغش قرمزه بیاد وسط ۴راه... ترمز کنی... نزدیک باشه بزنی بهش... همینجوری وایسه نگاهت کنه... عصبانی بشی و از ماشین پیاده بشی و دهنت و باز کنی یه چیزی بگی... طرف قیافه عصبانیتو ببینه فرار کنه...

عصبانیم از اینکه یه روز با دوستات بری بیرون بعدش تو رستوران سر حساب کردن پول دعواشون بشه و یکی پاشه جمع و ترک کنه... بعدش همه زل بزنن بهتون که این شهرستانی بازیا یعنی چی؟؟؟

عصبانیم از اینکه هرچی آدم خنگه دور و بر من جمع شده... باید هر حرفی رو ۱۰۰بار بزنم تا حالیشون بشه

عصبانیم از اینکه از گرما بری زیر دوش آب سرد وایسی... ۱۰ دقیقه٬ ۲۰ دقیقه٬  ۳۰ دقیقه٬ مامانت بگه بیا بیرون سرما میخوری.... یه آرامش کوچولو رو هم از من دریغ دارن!

عصبانیم از اینکه یه استاد خنگ که هیچی حالیش تیست کل ترم رو تو ۸ ۹ جلسه بپیچونه آخرشم بخواد ۴۲۵ صفحه کنترل پروژه ازت امتحان بگیره

عصبانیم از اینکه تو سینما بشینی به صحنه خنده دار فیلم بخندی٬ اما نفر جلویت برگرده تو روت بگه ؛زهر مار؛

....

از تو هم عصبانیم٬ ادعات میشه منو دوست داری... اما از بچگیت میری با دوست من رفیق میشی که مثلا لج منو در بیاری!

حالم بده.... میخوام بری یه جایی که هیشکی نباشه فقط داد بزنم تا عصبانیتم خالی بشه...

پ.ن: قرار نبود به این زودی آپ کنم... ولی اگه اینا رو اینجا هم نمینوشتم حتما از غصه میترکیدم...

خیلی حالم بده... واقعا به آرامش احتیاج دارم... برام خیلی دعا کنید.

شرمنده تند و بد اخلاق نوشتم... دست خودم نیست!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1385/12/13

"چرا امروز اینجوری نگام کرد؟!"            – نمی دونم.

"چرا انقدر زود از کلاس رفت بیرون؟!"    – نمی دونم.

"چرا امروز انقدر ناراحت بود؟!"             – نمی دونم.

"چرا همیشه پس میکشه؟!"              – نمی دونم.

نمیدونم... همیشه وقتی به تو فکر میکنم و میخوام به 1001 سئوال تو ذهنم جواب بدم، جوابش میشه "نمی دونم". چی میشد یه بار جوابش "میدونم" میشد... یه بار......!

کاشکی یه جواب، هرقدر هم کوتاه، مثل یه تیکه ابر کوچولو تو آسمون این کویر "نمیدونم"ها پیدا میشد و میبارید تا من و از این بهت و گیجی در بیاره... کاشکی
نمی دونم... دلیل هیچ کدوم از این کارهات رو... نمیدونم....
نمی دونم چرا هروقت که سعی میکردم بیشتر بهت نزدیک بشم، تو از من دورتر میشدی؟!؟! هرچقدر بیشتر میومدم، کمتر میرسیدم...
نمی دونم چرا هروقت سعی میکردم ازت دور بشم، تو بیشتر منو جذب میکردی، تو به من نزدیکتر میشدی، شاید میدونستی تو دلم چی میگذره!
 
نمی دونم چرا... نمی دونم و نمی دونم....

من؛ من غرورم رو چندین و چند بار شکستم... بار هربار شکستن من تو مغرورتر شدی...

اصلا چرا تو ؟! چرا تو مهمون دل من شدی؟!؟!؟!

اصلا چرا من تو رو به دلم راه دادم؟! چرا اینجوری شد؟!؟!؟!
و من بازم.... نمیدونم...............!

اما یه چیزو خیلی خوب میدونم....

اونم اینکه دیگه خسته شدم... دیگه نمی کشم.... دیگه از خسته شدن هم خسته شدم...!

اما.... اما نمی تونم تنهات بذارم... نمی تونم حتی خیالت رو هم ترک بگم... نمی تونم گریه های شبونه ام به خاطرت رو فراموش کنم...

کاشکی میشد این دل رو کند و انداخت دور...

نمی دونم......!

پ.ن: میدونی؟! قایم موشک تموم شده. تا کی میخوای چشم بذاری؟!؟!؟!؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

شنبه 1385/11/14

احتیاج به یه عکس العمل غیر قابل پیش بینی دارم.مثل یه کوه آتشفشان شدم پر از انرژی برای تخلیه شدن و آوار شدن... دوست دارم برم تو بیابونی، دشتی، قبرستونی، جایی که کسی نباشه... فقط داد بزنم... داد بزنم و داد بزنم... اونقدری که نفسم بند بیاد و صدام در نیاد.... اونقدر داد بزنم تا حداقل یه ذره از این فشاری که روی دوشم حس میکنم برداشته بشه.....

خیلی وقته میخوام یه تغییری تو زندگیم ایجاد کنم... خیلی سعی میکنم... ولی نمیشه! همیشه با کوچکترین تغییری اطرافیانم شاکی میشن... مامانم میگه:چرا این شکلی شدی؟! بابام میگه: چرا صبح ها نمی مونی با هم بریم؟! دوستام میگن: چرا مثل قبل نمی خندی؟! اون یکیا میگن: چرا دپرس شدی؟! بقیشون میگن: چرا بهمون زنگ نمی زنی؟! خیلیایه دیگه میگن:..............

خوب، مجبورم جواب همشون رو بدم... مجبورم همشون رو از خودم راضی نگه دارم... مجبورم لبخند بزنم تا نخوان به زور بهم بقبولونن که دپرس شدم، تا نخوان مشکل نداشتۀ من رو به زور حل کنن... مجبورم 1001 کار برای رضایت این و اون انجام بدم... ولی اینجوری خودم اصلا راضی نیستم....

شاید منم بعضی وقتا دوست داشته باشم خودم باشم و خودم... ولی بقیه نمیذارن... خوب، آخه هرکس یه جوره... من دوست دارم بعضی وقتا تنها برم و بیام... دوست ندارم دیگه الکی حتی به ترک دیوار هم بخندم... دیگه دوست ندارم عمرم رو پای تلفن و چرت و پرت گفتن تلف کنم... دوست ندارم دیگه 2 3 ساعت تو حیاط دانشگاه بشینم و همراه این و اون بقیه رو بذاریم سر کار... دیگه دوست ندارم بریم تو پارکینگ دانشگاه آمار پسرای مایه دار رو  در بیاریم... دیگه حالم از این مسخره بازیا به هم می خوره... دیگه خسته شدم از اینکه وقتی این یکی جواب اون یکی رو نمیده، من باید باز بشم عنصر واسطه.... دیگه از جوش دادن ۱۰۰باره رابطه رفیقام خیلی خیلی خسته شدم... عزیز من؛ دیگه حتی از فکر کردن به تو هم خسته شدم... از این قایم باشک مسخره ایی که نمیخوای تمومش کنی بدم اومده...

الان فقط دوست دارم مثل یه کرم ابریشم دور خودم پیله ببندم و به فردایی که "شاید" بهتر از امروز باشه فکر کنم...

ولی میدونم که نمیشه... ولی میدونم که نمیذارن... به خدا منم آدمم!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

یکشنبه 1385/10/24

خسته کننده است... درد آوره...  هر چی هم که پایانی خوبی (تازه اگه پایان خوبی!) داشته باشه بازم ســـــــــــــخته!

از این همه انتظار خسته شدم... از اینکه باید فقط بشینم و سکوت کنم تا شاید خدا خواست و یه روزی این انتظار به پایان رسید.

از اینکه هیچ کاری از دستم ساخته نیست تا شاید مدتش کمتر بشه خسته شدم......

اینم برمی گرده به عقل ناقص ما آدما(البته بعضی ها مثل خودم!) که فکر می کنیم تا همه چیز با هم نباشه نمی شه طعم خوشبختی رو چشید.

ولی یه وقتی دیگه انقدر این انتظاره طولانی می شه که آدم نمی تونه هر چقدر هم که تلاش کنه به این قضیه خوشبین باشه.

بماند که چه دردی هم داره وقتی پیش خودت بشینی فکر کنی حتما بار گناهات انقدر زیاد شده که حتی صدات هم به خدا نمی رسه........!!

انتظار سخته!

و من دیگه کاسه صبرم داره لبریز می شه...................................

خیلی حرفا هست که آدم دوست داره بگه... با صدای بلندم بگه... اما نمی دونه کدومو اول بگه! نمی دونه اصلا درسته بگه! یا نه به قولی ارزش هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد....!

بماند....!  بهتره یه حرفهایی رو اصلا نگفت... مهم نیست که ممکنه این همه حرف یه جا جمع شه و آدم نابود کنه....

مهمه؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://1001shabekhial.blogfa.com