تبليغاتX
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم
دوست داشتی بیا سکوتم رو بخون
سه شنبه 1385/09/28

توی انکار دلت موندی و خـوندی دستمو
دیگه انگار میدونیم نگفته حرفای همو
یه طرف شک یه طرف حرفی که مونده تو غرور
یکی مون پل نمی سازه، هردومون سنگ صبور
چیه تو فاصله مون، که هم سکوته هم یه حرف
می شه یک نشونی باشه رد پای روی برف
مث ترس از یه راهه کـه یه تکرار و می گه
"که ندیم دل به غـریبه ، حتی یک بار دیگه"
 
بگـو تا من بنویسم این ترانه سـاخته شه
با همین واژه ها میشه اسم شب شناخته شه
بگـو این بارش تردید تا چه وقتـی می باره
شاید انکــار تو آخر دیگــه وقتـی نذاره
 
تـوی انکـار دلت مـوندی و من منتظـرم
که تو سیلاب دو راهی، بمونم یا کـه برم؟!
حالا این من ، حالا این تو، دوتا آینـه روبه رو
می شکنی یا که می سازی ، حرف آخر رو بگو
 
بگـو تا من بنویسم این ترانه سـاخته شه
با همین واژه ها میشه اسم شب شناخته شه
بگـو این بارش تردید تا چه وقتـی می باره
شاید انکــار تو آخر دیگــه وقتـی نذاره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

دوشنبه 1385/09/27

هیچ حس خوبی ندارم... دلم گرفته... میدونی؟! خیلی وقته این حس باهامه... مثل اینکه شده باشه یه جزیی از وجودم... انگار که دیگه ازم جدا نمیشه... نه اینکه من نخوام بره، خودش لونه کرده تو تک تک این سلولهای بیچاره... گاهی وقتا که فکر و خیالای گذشته میاد سراغم خیلی تعجب می کنم؛ خیلی خنده ام میگیره...منظورم خیلی خیلی قدیما نیست، حتی همین 1 2 ماه پیش هم برای من یه گذشته است. اون من بودم؟! وااای خدااا... پس چرا انقدر عوض شدم؟! چرا خاطرات گذشته برام انقدر خنده دار شدن؟! اصلا دوست ندارم راجع به اون روزا حرف بزنم.... میدونی چرا؟! لجم در میاد... حرصم میگیره... از کارهایی که کردم؛ وای خدا.... اون روزا تو کجای زندگیم بودی و این روزا کجا؟؟؟

این روزا همش دارم فکر میکنم... به چی؟! خودم هم دقیق نمی دونم!!! همیشه فکر میکردم مگه میشه آدم بتونه به همه چیز فکر کنه ولی در واقع هیچ چیز مشخصی مد نظرش نباشه!... ولی الآن دقیقا خودم دارم همین کارو میکنم!به قولی"به همه چیز و هیچ چیز فکر می کنم" آخ که آدما چقدر عوض میشن...

همیشه منتظرت بودم، منتظر شنیدن اون چیزی که هنوزم نتونستی بگیش، اما حیف که این دنیا هیچ وقت مطابق میلم نچرخید... آره راست میگن : "اون موقعی که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم؛ آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم؛ و در آخر... برای آنچه از دست رفته آه می کشیم..." چه میشه کرد؟ آدمیم دیگه! آدم با همین کارهاش به اینجا رسیده وگرنه که هممون الان یه جا دیگه بودیم!

آره! قبول دارم. منم اشتباه کردم. منم بعضی کارها رو از قصد انجام دادم تا لج ات دربیاد... نمیدونم پشیمونم یا نه... آخه نمی دونم تو دل تو چی میگذره... نمی دونم هنوزم مثل آذر پارسال برات مهم هستم یا نه... من اشتباه کردم، ولی تو هم اشتباه کردی... همیشه از آدمهای ترسو بدم میومد، ولی یکی گیرم افتاد که باید ذره ذره و ریز ریز حرفهاشو خودم تنهایی فقط از تو چشماش  بخونم، از حسی که بهم منتقل میکنه حالش رو متوجه بشم...  خوب منم خسته شدم، فکر کنم این همه مدت زمان کمی نبوده تا بتونی تصمیم ات رو بگیری.اما... اما دیگه نمی خوام چیزی بهم بگی... هیچی نمی خوام بشنوم... چون همه اش رو خودم از بر شدم...

همه پشت سرت بد میگن، هیج کسی منو امیدوار نمی کنه، هیچ کسی بهم قوت قلب نمی ده تا بتونم ادامه بدم... خسته شدم... از آذر پارسال تا حالا –یکسال شده!!!- با خیالت زندگی کردم، زندگی کردم و بازم زندگی کردم... خیلی وقتا بوده که خواستم برای همیشه بزارمت کنار، ولی... اه... نمی تونم... خوب چی کار کنم؟! چقدر به خودم تلقین کنم که حرفهایی که درباره ات شنیدم درسته... چقدر به خودم به قبولونم که پشت سرم حرف در آوردی... چقدر روز و شب با خودم تکرار کنم که تو دلت پیش یکی دیگه است... خدا...... چقدر شبها موقع خواب تکرار کنم ازت بدم میاد ولی باز شب بیای به خوابم و باهم بریم اون دور دوراااا... نمی تونم فراموشت کنم؛ حقیقت همینه... نمی تونم، خواستم ولی نشد...

همیشه همین طوره؛ یکی باید بمونه تا روزها و گریه ها رو حساب کنه. یکی هم میره تا برای همیشه فقط تو قلبت بمونه. تا تو اشکاتو به پاش بریزی. همیشه رسم زندگی همین بوده. باید تنها بمونی و اندوه خودت رو به آسمون خیالت سنجاق کنی. تنها بمونی تا باور کنی که دیگه برنمی گرده. تنها بمونی تا هر روز صبح با امید برگشتنش از خواب بیدار شی.

برای من همین خیالت هم کافیه... همین خیالت... خیالت... خیال.......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

دوشنبه 1385/09/20

امروز هم گذشت... مثل دیروز و پریروز و پس پریروز و –تا دیروزی که با هم بودیم ولی نه مال هم... می دونم که فردا هم میگذره... همین طور پس فردا و –تا فردای دیگه که ما باز هم مال هم نخواهیم بود...

همیشه دوست داشتم با هم باشیم؛ هنوز هم دوست دارم. ولی با گذشت زمان آدمها عوض می شن. حتی کم کم علاقه شون رو کمرنگتر از گذشته نسبت به هم حس میکنن. همین ویروس سراغ منم اومده... اسمش و چی میذاری؟! روزمرگی... باشه... من دچار روزمرگی شدم. نیاز به یه تکون اساسی تو زندگی ام دارم، یه زلزله... 7 - 8 ریشتری... ولی با همه این حرفها از یه چیزی مطمئنم، حتی اون زلزله هم نمی تونه خیالت رو ازم بگیره؛ من نمی دونم؛ من نمی تونم؛ من می خوام ولی نمیشه؛ از همه کمک می خوام ولی نمی تونن؛ دست خودم نیست.... برای فراموش کردنت خیلی کارها کردم؛ حتی یه مدت ازت متنفر شدم... کمه؟! آره مثل اینکه واقعا کمه......!!!

پاییز گذشته رو با یادت تموم کردم؛ اون پاییز برام یه بهار بود... چون تو تو دلم جوونه زدی.اون روز و یادته؟! بعد از امتحان.. من و دوستام تو حیاط.. تو....... وااای خدا

زمستون رو با هم شروع کردیم؛ اون روزایی که می دیدمت؛ اون روزا به نظرم یه جور دیگه میومدی؛ تازه و پاک و دوست داشتنی... کم کم پای همه به قصه ما باز شد، نمی دونم چرا... بقیه خیلی حرفها درموردت به من زدن... همونطوری که درمورد من هم حتما خیلی چیزا بهت گفتن... آره؛ اعتراف می کنم، اون روزی که شنیدم دلت پیش یکی دیگه است خیلی ناراحت شدم، ازت بدم اومد، بدم اومد چون وقتی اومدی سراغ من که دلی همراهت نبود! پس من باید دلمو به چی خوش می کردم؟! همه رو دیدم، همه رو شنیدم، اما بازم... بازم اومدم سراغت... خاک محتاج زمستونه، محتاج یه رخوته تا بتونه پذیرای بهار بشه... تو هم با من همین رفتار و کردی، به این امید بودم که با اومدن بهار من و تو هم تازه می شیم، من و تو هم جوونه میزنیم، ولی...

بهار اومد... اما بهار من خیلی وقت بود که خزون شده بود... من خشکیده بودم، از خشکی و بیرحمی تو خشکیده بودم... محتاج یه قطره آب بودم، یه قطره محبت، اما.... همه همین یه قطره رو از من دریغ کردن... گلایه ایی از اونا ندارم، اما تو چی؟!.... ولی بازم با خیالت خوش بودم... بهار در خزان کامل از من گذشت و رفت...

تابستون رسید... دیگه امیدی نداشتم... به چی باید دلم رو خوش میکردم؟! کسی جوابی داره؟ تو که نداری... تو هیچ وقت هیچ جوابی بهم ندادی... تابستون وقت به بار نشسته میوه هاست... ولی میوه دل من رو آفت زده بود...خودم خشکیده بودم... چون کسی نبود ازم نگه داری کنه... چون برای کسی ارزشی نداشت... الان همتون میگید:نه! تو ارزش خیلی زیادی داری! از این جمله حالم به هم میخوره... از بس همه برای طفره رفتن از شنیدن درد دل هام این جمله رو زیر گوشم خوندن، خودم هم قاطی کردم... برام مهم نیست چقدر ارزش دارم... ولی میدونم ارزشم اونقدری بود که اینجوری باهام رفتار نشه... منظورم رفتار خود توئه... تویی که برام از همه مهمتری... تویی که هنوز هم نتونستم فراموشت کنم....

دوباره پاییز اومده... این فصل رو خیلی دوست دارم... نه!اشتباه نکن... نه به این خاطر که تو رو یادم میاره... دلیل اصلی اش خودمم.... این که به هرجا که نگاه میکنم خودم رو می بینم خیلی برام لذت بخشه...شدم یه جزیی از فصل پاییز؛نه!درستش اینه:شدم خود پاییز.... ولی تو... تو رو هنوز هم می بینم، کمتر از دیروز ولی بیشتر از فردا...

تو نخواستی بیشتر باهم باشیم... تکرار رو دوست دارم... تکرار را با وجود تو دوست دارم، دیروزم را با تکرار یادت زنده نگه می دارم، امروزم رو با وجودت و فرداها رو با خیال وجودت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سه شنبه 1385/09/14

چقدر زود گذشت٬ روزای با هم بودن... روزایی که باید همه چیزو تحمل می کردم

چقدر زود میگذره...آره دنیا چقدر بی ارزشه٬ چقدر زود تموم میشن٬ روزها... ماهها... سالها

دقت کردی همه چی میگذره و میره...؟! اما هیچی عوض نمیشه...؟!؟!

خاطره های با هم بودنمون هیچ وقت از یادم نمیرن....

حالا تو داری یاد من رو با خاطره کردن لحظاتت با یه نفر دیگه سپری میکنی...!

من از تو نمی گذرم... منم میخوام تلافی کنم!

تلافی همه چی...!  تلافی قولهایی که زدی زیرش

تلافی همه حرفهایی که زدی ولی باورشون نداشتی!

چه آروم و بی صدا شکستم و هیچ کس نفهمید... چرا! تو فهمیدی اما نخواستی باور کنی

تو خودت شاهد بودی٬ اما شده بودی یه بینای کور!

حالا تو داری میشکنی... بی صدا و ذره ذره

مثل اون روزایی که من میشکستم و تو فقط نگاه می کردی!

دیدی بالاخره یه روز دعاهام مستجاب شد؟!

اگه تو این دنیا هیچ کس با من یار نبود٬لااقل یه بالانشین آسمونی بود که به حرفهام گوش بده!

حالا تو بسوز... بسوز... تا آخر عمر!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

پنجشنبه 1385/09/09

گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي
من شکستم هر دو را
گفته بودم، از سکوتت، از غرورت٬ خسته ام
به خاموشي مغرورانه ات
شکستي تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهايي ام، خستگي ام
با تو گفتم تا بداني
با همه ناجيگري، بي ناجي ام
تو، سکوتت خنجريست
بر قلب من
و حضورت، مرهمي
بر زخم من
پس، باش
تا هميشه با من باش
حتي اگر خاموشي...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سه شنبه 1385/09/07

روزها می روند و

می روند و

می روند

...

اما خیال تو از یاد من نمی رود و

نمی رود و

نمی رود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

شنبه 1385/09/04

وقتی که تنها میشم، وقتی فقط منم و من.... فقط سکوت رو اطرافم میبینم... حسش میکنم، با تک تک سلولام... تو سکوتم بازم خیال تو میاد سراغم... این تنها راهیه که غم و غصه هام رو فراموش میکنم... خاطره هامون دوباره جون میگیرن، کنارم حست میکنم... آره، خودم و خودت رو روی ابرا می بینم.

آخ که چه حس خوبیه، حتی تو خیال با تو بودن... فکر میکنم همه ستاره های آسمون دارن من و تو رو نگاه میکنن، حتما حسودیشون میشه، میدونی که!

با خیالت اوج میگیرم، از فردا و فرداها هم جلوتر میزنم... ولی......... یهو همه چی بهم میریزه، خیالت کو؟؟؟ کجا از من جدا شد؟ پیش کی رفته؟؟؟ وااای، نه... دوباره من موندم و سکوت... دوباره تو خلوتم نشستم و دلم داره دونه دونه غمهاش و میشمره... کاشکی امشب که میخوابم بازم خوابت رو ببینم، من به همین خیالت هم راضیم، آرزوی داشتن خودت که خیلی زیاده.....! نه؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

شنبه 1385/09/04

چهارشنبه آرش برام اس ام اس زد که کی وقت داری همدیگه رو ببینیم؟ به مرجان زنگ زدم و پرسیدم ازش که آرش (آخه آرش دوسته مرجانه)با من چی کار داره؟ گفت:"هیچی، دیشب که با هم صحبت می کردیم دوباره بحث تو و شهروز شده بود. آرش بهم گفت: به خاطر یکی (شهروز) یکی دیگه (بهرام) کوبیده شده! (اونم توسط من!!!)" من باورم نشد که واقعا آرش همچین فکری رو درموره من کرده. به مرجان گفتم: "تو که خوب میدونی، من نمیخواستم دیگه هیچوقت درمورد خودم و شهروز و بهرام با کسی –خصوصا آرش- صحبت کنم. ولی الان چونکه داره درمورد من اشتباه فکر میکنه و دوباره بدون دونستن همه چیز داره درمورد من و کارهام قضاوت میکنه پس برای پنج شنبه باهاش قرار میذارم. تو هم حتما بیا."

برای آرش اس ام اس زدم و برای پنچ شنبه قرار گذاشتم. حالا جدا از اینکه 45 دقیقه دیر اومد،چقدر سر ناهار چرت و پرت و متلک گفت! ناهار که تموم شد مرجان گفت بریم. گفتم کجا؟ گفت آخه نه تو حرف میرنی و نه آرش! دیدم راست میگه! به آرش گفتم: من حرفاتو میشنوم. برگشت گفت: "من فقط میخواستم بهت بگم بیشتر مواظب حرکات و رفتارت باش. چون اگه شهروز بفهمه تو هم ازش خوشت میاد، احتمال اینکه تو رو دنبال خودش بکشونه هست." گفتم:"من برای صحبت کردن درمورد شهروز نیومدم اینجا، فقط اومدم در مورد دوستیم با بهرام برات توضیح بدم. من همیشه به بهرام میگفتم که دوستی ما یه دوستی ساده است و تو نباید درمورد من جور دیگه ایی فکر کنی. من باهات دوستم همونجوری که آرش باهات دوسته. حالا تقصیر من چیه که بهرام توهم زده و تو فکر و خیالاتش منو یه جور دیگه تصور میکنه! اصلا به من چه که جوری از دوستیش با من جلوی بقیه صحبت کرده که همه رو روی من حساس کرده......." آرش گفت:"آخه شهروز زنگ میزنه به بهرام و آمار تو رو از اون میگیره، بهرام چه گناهی کرده که هرروز باید خاطرات تو براش زنده بشه؟" گفتم: "بهرام اگه دوست نداشته باشه درمورد من صحبت کنه به راحتی میتونه بگه به من چه! حتما هنوز هم خوشش میاد که جواب تلفنهای شهروز رو میده. به قول معروف کرم از خود درخته!!!"

کلی حرف زدیم. همونجوری که خودمم هم از قبل میدونستم هیچ فایده ایی نداشت... آرش نه میذاره من حرف بزنم، نه حرفام رو گوش میکنه و نه حرفام رو باور... تازه آخرش بحث رو چرخوند سمت خودش و مرجان و  نزدیک بود دعواشون بشه....!

شب که اومدم خونه به خودم گفتم کاش اصلا نمی رفتم... کاش اصلا درمورد هیچ کدوم از کارهام توضیح نمیدادم... اصلا چه نیازی به توضیح بود...

اصلا چه نیازی به شکستن سکوتم بود؟!؟!؟!؟!؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

جمعه 1385/09/03

در انحناي تنهايي خويش، بين ماندن و رفتن، بين بودن و نبودن، بين نياز و استغنا، بين خاموشي و فرياد، رفتن را برميگزيني!
حسي گنگ و نامفهوم با معنايي به وسعت اندوه، تو را در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويت را مي فشارد، ميشکني ... ميشکني.... و از مرور خاطره ها خيس ميشوي...
مي داني، در زير لايه هاي سکوت و فراموشي خواهي پوسيد .... مي داني در زير لايه هاي سکوت و فراموشي خواهي پوسيد... مي داني در چشم اين رهگذران غريبه، مهجور خواهي ماند... آري خوب مي داني که از خستگي،حرف هاي بر دل مانده، مچاله خواهي شد. ولي رفتن را بر مي گزيني.

مي داني دوباره،بايد پشت اين حصارهاي تودرتو خالي،براي بودن تلاش کني... و باز با اين روزمرگي بيهوده بجنگي،اما رفتن را بر مي گزيني!
مي روي و سکوت پيشه مي کني... و آنقدر غرق در اين سکوت مي شوي،که مي خواهي سکوتت را فرياد کني! .... با تمام وجودت فريادکني! .... با تار و پودت!

پس دوباره باز ميگردي .... ولي مي داني،آري خوب مي داني که سکوت را نمي توان فرياد زد!...
و اي کاش کسي معناي اين سکوت را مي فهميد.......

اي کاش...........!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://1001shabekhial.blogfa.com