عصبانیم... خیلی خیلی عصبانیم...
نمیدونم٬ تاحالا برات پیش اومده مثل من بشی؟! من الان اندازه همه عمرم عصبانیم...
از چی؟! بگم؟؟؟... مهمه؟؟؟ هــــــــــــــــــــــــی
همه عمرم همه رو درک کردم با این خاطر که وظیفه انسانیم اقتضا میکرد... بابا بسه دیگه... مخم درد گرفته... هیچ کدومتون رو دیگه نمیخوام...
خسته شدم بخدا... یکی هم منو درک کنه... همه ادعاشون میشه مجبورن همه اطرافیانشون رو درک کنن... آخه گناه من چیه که باید شما درک کنندگان رو درک کنم...
عصبانیم از اینکه چراغ راهنما سبز بشه و تو حرکت کنی٬ موتور از اون طرف با اینکه چراغش قرمزه بیاد وسط ۴راه... ترمز کنی... نزدیک باشه بزنی بهش... همینجوری وایسه نگاهت کنه... عصبانی بشی و از ماشین پیاده بشی و دهنت و باز کنی یه چیزی بگی... طرف قیافه عصبانیتو ببینه فرار کنه...
عصبانیم از اینکه یه روز با دوستات بری بیرون بعدش تو رستوران سر حساب کردن پول دعواشون بشه و یکی پاشه جمع و ترک کنه... بعدش همه زل بزنن بهتون که این شهرستانی بازیا یعنی چی؟؟؟
عصبانیم از اینکه هرچی آدم خنگه دور و بر من جمع شده... باید هر حرفی رو ۱۰۰بار بزنم تا حالیشون بشه
عصبانیم از اینکه از گرما بری زیر دوش آب سرد وایسی... ۱۰ دقیقه٬ ۲۰ دقیقه٬ ۳۰ دقیقه٬ مامانت بگه بیا بیرون سرما میخوری.... یه آرامش کوچولو رو هم از من دریغ دارن!
عصبانیم از اینکه یه استاد خنگ که هیچی حالیش تیست کل ترم رو تو ۸ ۹ جلسه بپیچونه آخرشم بخواد ۴۲۵ صفحه کنترل پروژه ازت امتحان بگیره
عصبانیم از اینکه تو سینما بشینی به صحنه خنده دار فیلم بخندی٬ اما نفر جلویت برگرده تو روت بگه ؛زهر مار؛
....
از تو هم عصبانیم٬ ادعات میشه منو دوست داری... اما از بچگیت میری با دوست من رفیق میشی که مثلا لج منو در بیاری!
حالم بده.... میخوام بری یه جایی که هیشکی نباشه فقط داد بزنم تا عصبانیتم خالی بشه...
پ.ن: قرار نبود به این زودی آپ کنم... ولی اگه اینا رو اینجا هم نمینوشتم حتما از غصه میترکیدم...
خیلی حالم بده... واقعا به آرامش احتیاج دارم... برام خیلی دعا کنید.
شرمنده تند و بد اخلاق نوشتم... دست خودم نیست!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
