"چرا امروز اینجوری نگام کرد؟!" – نمی دونم.
"چرا انقدر زود از کلاس رفت بیرون؟!" – نمی دونم.
"چرا امروز انقدر ناراحت بود؟!" – نمی دونم.
"چرا همیشه پس میکشه؟!" – نمی دونم.
نمیدونم... همیشه وقتی به تو فکر میکنم و میخوام به 1001 سئوال تو ذهنم جواب بدم، جوابش میشه "نمی دونم". چی میشد یه بار جوابش "میدونم" میشد... یه بار......!
کاشکی یه جواب، هرقدر هم کوتاه، مثل یه تیکه ابر کوچولو تو آسمون این کویر "نمیدونم"ها پیدا میشد و میبارید تا من و از این بهت و گیجی در بیاره... کاشکی
نمی دونم... دلیل هیچ کدوم از این کارهات رو... نمیدونم....
نمی دونم چرا هروقت که سعی میکردم بیشتر بهت نزدیک بشم، تو از من دورتر میشدی؟!؟! هرچقدر بیشتر میومدم، کمتر میرسیدم...
نمی دونم چرا هروقت سعی میکردم ازت دور بشم، تو بیشتر منو جذب میکردی، تو به من نزدیکتر میشدی، شاید میدونستی تو دلم چی میگذره!
نمی دونم چرا... نمی دونم و نمی دونم....
من؛ من غرورم رو چندین و چند بار شکستم... بار هربار شکستن من تو مغرورتر شدی...
اصلا چرا تو ؟! چرا تو مهمون دل من شدی؟!؟!؟!
اصلا چرا من تو رو به دلم راه دادم؟! چرا اینجوری شد؟!؟!؟!
و من بازم.... نمیدونم...............!
اما یه چیزو خیلی خوب میدونم....
اونم اینکه دیگه خسته شدم... دیگه نمی کشم.... دیگه از خسته شدن هم خسته شدم...!
اما.... اما نمی تونم تنهات بذارم... نمی تونم حتی خیالت رو هم ترک بگم... نمی تونم گریه های شبونه ام به خاطرت رو فراموش کنم...
کاشکی میشد این دل رو کند و انداخت دور...
نمی دونم......!
پ.ن: میدونی؟! قایم موشک تموم شده. تا کی میخوای چشم بذاری؟!؟!؟!؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
