جدیدا تا غمگین میشم، گریه جمع میشه تو چشام
نمی تونم چیزی بگم، زودی جاری میشن اشکام
به لرزش میوفته صدام
دوست دارم که تنها باشم، یه جایی تنها بشینم
به خودم زل بزنم و گذشته ها رو ببینم
دیگه هیچ حسی ندارم که باز شعر برات بنویسم
دیگه هیج حسی ندارم که از چشمای سرد و خیسم برات بگم
دیگه هیج حسی نمونده تا به تو فکر کنم
دردی که روی سینه منه دیگه مداوا نمیشه
تا ابد فقط میگم خدا خدا، کی میشه این غم از من جدا
دوست دارم از آسمون بباره بارون دوباره
شکوه واژه ها مُرد با کمترین بهانه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
