این آخری ها آرزوم شده اینکه برم یه جای خیلی خیلی دور ، جایی که کسی منو نشناسه ؛ تنهای تنها زندگی کنم.
هیچ کسی منو نشناسه ؛ منم همین طور ، نه دوستی... نه آشنایی... نه همدمی... هیچــــــــــــــی و هیچکـــــــــــــــــی !
هر روزی که برام میگذره آرزوهام کوچکتر و شخصی تر میشن
هیچ هدف ِ جمعی برام وجود نداره... همه اهداف و آرزوهام شخصی ان و انفرادی
تصمیمم اینکه دیگه به کسی احتیاج نداشته باشم ... نمیخوام که داشته باشم...
مدت زیادیه که برای كسی دل نسوزوندم ؛ برای کسی محبت و دوستی نکردم
با کسی درد دل نکردم و برای کسی اشک نریختم ...
کسی رو محرم پیدا نکردم ! { منی که استاد ِ برقراری ارتباط بودم }
آخه انگار کسی اطراف من نیست ... اینایی که دور و بر من میچرخن و نفس میکشن و زندگی میکنن ؛ با من خیلی فرق دارن ...
همشون شبیه هم هستن و با من متفاوت {احساس یه تک سلولی رو دارم!}
دلم میخواد یه خونه داشته باشم بالای یه صخره
مشرف به دریا
شب و روز فقط صدای مرغهای دریایی بیاد و موجهای دریا
همین ...!
دیروز همه خاطره ها ؛ مهرها ؛ کینه ها ؛ دوستی ها ؛ خنده ها ؛ گريه ها ؛ درد دل ها ؛ همه و همه رو
از توی قلبم درآوردم
ریختمشون تو یه جعبه
ساعت 9شب گذاشتمش دم ِ در
حالا احساس میکنم یکمی سبکتر شدم
پ.ن: سلام.
دوستاي مهربونم ؛ حوراي عزيز و آبجي ناتانائيل مهربونم ، داداش رضا و داداش حميد و همين طور غريب آشنا ... ممنونم از همتون كه اومديد به من سر زديد و برام كامنت گذاشتيد.
من هم براتون كامنت گذاشتم ، اما نميدونم سند شده يا نه
اينا رو اينجا نوشتم تا يه وقتي فكر نكنيد من بي معرفتم و بهتون سر نزدم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|