تبليغاتX
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم
دوست داشتی بیا سکوتم رو بخون
دوشنبه 1386/06/26

این آخری ها آرزوم شده اینکه برم یه جای خیلی خیلی دور ، جایی که کسی منو نشناسه ؛ تنهای تنها زندگی کنم.

هیچ کسی منو نشناسه ؛ منم همین طور ، نه دوستی... نه آشنایی... نه همدمی... هیچــــــــــــــی و هیچکـــــــــــــــــی !

هر روزی که برام میگذره آرزوهام کوچکتر و شخصی تر میشن

هیچ هدف ِ جمعی برام وجود نداره... همه اهداف و آرزوهام شخصی ان و انفرادی

تصمیمم اینکه دیگه به کسی احتیاج نداشته باشم ... نمیخوام که داشته باشم...

مدت زیادیه که برای كسی دل نسوزوندم ؛ برای کسی محبت و دوستی نکردم

با کسی درد دل نکردم و برای کسی اشک نریختم ...

کسی رو محرم پیدا نکردم ! { منی که استاد ِ برقراری ارتباط بودم }

آخه انگار کسی اطراف من نیست ... اینایی که دور و بر من میچرخن و نفس میکشن و زندگی میکنن ؛ با من خیلی فرق دارن ...

همشون شبیه هم هستن و با من متفاوت {احساس یه تک سلولی رو دارم!}

 

دلم میخواد یه خونه داشته باشم بالای یه صخره

مشرف به دریا

شب و روز فقط صدای مرغهای دریایی بیاد و موجهای دریا

همین ...!

 

دیروز همه خاطره ها ؛ مهرها ؛ کینه ها ؛ دوستی ها ؛ خنده ها ؛ گريه ها ؛ درد دل ها ؛ همه و همه رو

از توی قلبم درآوردم

ریختمشون تو یه جعبه

ساعت 9شب گذاشتمش دم ِ در

 

حالا احساس میکنم یکمی سبکتر شدم

 

 

پ.ن: سلام.

دوستاي مهربونم ؛ حوراي عزيز و آبجي ناتانائيل مهربونم ، داداش رضا و داداش حميد و همين طور غريب آشنا ... ممنونم از همتون كه اومديد به من سر زديد و برام كامنت گذاشتيد.

من هم براتون كامنت گذاشتم ، اما نميدونم سند شده يا نه

اينا رو اينجا نوشتم تا يه وقتي فكر نكنيد من بي معرفتم و بهتون سر نزدم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://1001shabekhial.blogfa.com