اندیشه هایم ، فکرهایم ، احساساتم ، سکوتم ، شلوغی هایم ...
اتاق تنهاییم پر است از سکوت و هیاهو .
اتاقی که دیوارهایش تنها رفیقانم هستند ، پنجره اش تنها مونسم و میز تحریرش مرهم دلم .
انگشتی روی میز می کشم . چقدر دلم گرد و غبار دارد !!!
رنگ قرمز پرده با احساساتم نمی خواند . تند است . حوصله اش را ندارم .
کنارش می زنم .آسمان هم مثل من آبی را دوست دارد. اما آدمها نمی گذارند . خاکستری اش می کنند . ابرها نمی گذارند . لکه لکه اش می کنند .
آسمان هم تنهاست . مثل من . او هم دلش غبار دارد .
سرم را از پنجره بیرون می برم . هوا به مذاقم نمی سازد .
آدمها را می بینم . جفت جفت . کلاغها کنسرت گذاشته اند روی سیم برق .
پرنده ها دسته دسته به مسافرت می روند. مثلث می شوند . خط می شوند .اوج می گیرند و ابرها پنهانشان می کنند.
همسایه ها را دوست ندارم . هر کدام در پی رسیدن به آنچه جامعه برایشان خوب و بدش را تعیین میکند هستند... مثل دستورالعمل نوشته ی روی جعبه دارو!!
اما من معلقم.
میان آسمان و زمین فرقی نمی بینم . لااقل این آسمان را نمی خواهم .
پشت میزم می نشینم . یک طرفش قاب عکسی کهنه . عکسی از یک کودک خندان .
طرف دیگرش عکسی کوچک با اخمی آشکار . فکر کنم 3در 4 .
چقدر همه چیز کوچک شده !
چند لحظه خیره می مانم به جایی . بی فکر ...
ساعت زنگ می زند ، تلفن زنگ می زند ، همسایه زنگ می زند .
از بی فکریم بیرون می پرم . چه خوب بود !!!
ساعت 5 را نشان می دهد . قرصم دیر شده .
تلفن را جواب می دهم . فوت می کند . شماره اش نیفتاده .
در خانه را باز می کنم . همسایه را می بینم :
- سلام.... (مثل همیشه سرد و بی روح... در پی چه آمده ای؟!؟!)
...
هفت روز گذشت . هفت ماه گذشت... هفت سال گذشت... پس چرا خاطرت از ذهن من برای همیشه نمی گذرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت   توسط مریم
|
